على اكبر دهخدا
873
امثال و حكم ( فارسى )
بار رفتن بر اشتر است و ليك * نالهء بيهده درآى كند . سنائى . سعد ملك اى وزير دريادل * كف راد تو ابر پر ژاله رويد از ژالهء كف رادت * بر رخ سائلان تو لاله ماده گاو خجندى رواق * بضعيفى شده است بزغاله بار بر گاو و ناله بر گردون * گاو را نيست طاقت ناله . سوزنى . اشاره : سينهء شيرين خبر دارد ز خسرو بس بود * نالهء گردون كفايت باشد از تقدير بار . سنائى . دشمنش را رنج گاو و نالهء گردون نهد . قطران . رنج بيند پادشا چون با گدا گردد قرين * نحس گردد مشترى چون با زحل جويد قران . قاآنى . رنج تن مرد را حقير كند * بكمند اجل اسير كند مكتبى . رنج چو عادت شود آسودگيست * ( . . . قيد بىآلايشى آلودگيست . ) جلال الممالك . رنج خود و راحت ياران طلب * ( سايهء خورشيد سواران طلب . . . ) نظامى . رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ * گرد گله توتياى چشم گرگ « 1 » شيخ بهائى . براى امور و مقاصد عظيمه رنج بردن ناگوار نباشد . با آنكه دل تو طبع آهن دارد * جان در سر زلفين تو مسكن دارد گرد سر كوى تو همى گردم از آنك * خاك رمه چشم گرگ روشن دارد . فريد الدين سجزى . رنج سخت كليد راحت است . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . رنج طفل است اداى دو اديب * رنج مرد است دواى دو طبيب . جامى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود . رنج غربت به كه اندر خانه جنگ * ( پا تهى گشتن به است از كفش تنگ . . . ) مولوى . توارد : تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ . سعدى . نظير : چه خيرى برآيد از آن خاندان * كه بانگ خروس آيد از ماكيان رنجكش تا بگنج رسى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . رنجه دارنده كم زيد چو مگس * هست بيرنج از آن زيد كركس . سنائى . رنج يكى راحت ديگريست . * همه شب غنودند تا صبحدم از اين سو بشادى و زانسو بغم * جهان را چنين فتنه با هر سريست كه . . . ) امير خسرو دهلوى . رند را بند و قحبه را پند سود نكند نظير :
--> ( 1 ) چون گله بزرگ باشد گرگ شاد شود چنان كه گوئى كه گرد آن به چشم گرگ روشنى بخشد .